163

کاش به جای اینکه ازم بخوان حرف بزنم، منو بندازن توی یه اتاق با یه قلم و کاغذ، بگن بنویس. هر چیزیت که هست، فقط بنویس، این بار با دونستن اینکه کسی می‌خونه و بهش فکر می‌کنه و دونه‌دونه‌ی کلمه‌ها رو حس می‌کنه بنویس. شاید اینجوری می‌تونستم خودم رو اون طور که باید ابراز کنم.

۱۶۴

عاشق شدن مثل این میمونه که تو به مریض‍ی‌ای مبت‍لا شی که درمان نداره جوری تو پوس‍ت و خ‍ون‍ت رخ‍‍نه میکنه که نمیتونی به هیچی و هیچکس جز اون فکر کنی و در اخر یا براش یه ع‍‍لاج پیدا میکنی و خوب میشی یا تو ج‍‍نونش غ‍رق میشی.

۱۶۳

عشق یه طرفه بد دردیه میدونی حسی بهت نداره؛ ولی تو جونتو واسش میدی وقتی باهات سرده؛ بدنت یخ میزنه
وقتی عکسشو میبینی؛ قلبت فرو میریزه و اشکت در میاد
همدردت میشه اهنگات اهنگای غمگین. رو اهنگای دپ قف‍لی میزنی خدا خدا میکنی یه چیزی بشه باز بتونی ببینیش فقط نگاهش کنی خندیدنشو تماشا کنی و کیف کنی وقتی میخندی و یهو نگاهت میکنه؛ قلبت میریزه و دلت بیشتر می‍‍لرزه ولی معمولا با همه اینا اون نمیفهمه میخوایشو تو مجبوری یا فراموشش کنی یا غرورتو زیر پات بزاری و بهش بگی شاید با خودتون بگین: باید بهش بگه خب وقتی دوسش داره ولی به همین راحتیا نیست تا دچارش نشی نمیفهمی چی میگم.
- یه حس غیر قابل وص‍ف و بسیار تل‍خ و ش‍یرینه

۱۶۲

خسته نیستم، فقط یکم حوصلم سر رفته از این همه شب بیداری‌های تکراری! از این همه منتظر موندن و نیومدن! نه من خسته نیستم، فقط دیگه با کسی حرفم نمیاد، ه‍ضم یه آدم جدید برایم سخت شده! میدونی؟! آدم وقتی تمامشو  از دست میده، دیگه خود به خود به موجودی تبدیل میشه که نه حوصله‌ی توضیح داره و نه اشتیاقی برای آدم های جدید! سعی میکنه و ترجیح میده که خودش با خودش بیشتر رفیق باشه!

161

زن ها همیشه همه چیز را عجیب و غریب دوست داشته اند...

همیشه عاشق مغرورترین ها شده اند 

عاشق دست نیافتنی ترین چیزهای دنیا 

همیشه درخواب ، خود را در آغوش قوی ترین مرد تصور کرده اند 

زن ها معمولاً کسی را ،چیزی را 

دوست داشته اند 

صبح را به امید دیدارش بیدارشدند

شب را به امید دیدارش در خواب، خوابیده اند

روزها را به امید تحسین چشم های معشوقشان ساعت هارا جلوی آینه گذرانده اند 

زن ها می مانند 

میجنگند

تا جایی که بدانند خواسته میشوند 

و روزی که بفهمند جایی در زندگیِ مردِ رویاهایشان ندارند 

صبح را بی حوصله شروع میکنند ،

به خودشان نمیرسند ،

خسته برمیگردند،

آهنگ گوش میدهند ،

از گریه ی زیاد بیهوش میشوند 

و صبح که بیدار میشوند 

یک قاب عکس از یک مرد برایشان تا ابد ناشناس میشود...

از همان روز 

زیباتر میشوند،

مغرورتر میشوند ،

قوی تر میشوند و دلبرتر 

و سعی میکنند یک ماندنیِ ثابتِ دیگر را دوست بدارند 

زن های قوی یکروز بطور عجیبی دوست داشتنیِ زندگیشان را دیگر دوست نداشته اند ....

160

زیر پله نشسته بود و داشت تیکه های غذای دیشبو مینداخت جلو گربه سیاهه که کل محل میگفتن نحسی داره ، دست کشید سر و روش و میگفت توعم مثه منی ؟ کسی نخواستت نه ؟ آره میدونم چه دردیه پسر!همدردیم ! گوشیشو در آورد و یه عکسو بوسید ، گربه رفته بود ، هق هق زد و زمزمه کرد من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی ، یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی؟! 

159

میدونی چیه، باید از یکی بخوام چشامو در بیاره زیر پاش له کنه تا دیگه از دیدن آدم توی آینه انقدر غمگین نشم، یکیو بیارم دستامو قطع کنه ک دیگه برات ننویسم، یکیو بیارم موهامو از ته بزنه ک دیگه منتظر نوازش دستات نباشن، یکی باشه پاهامو بشکونه ک دیگه ب بهونه دویدن گریه نکنم، میدونم در نهایت میمیرم، ولی خب فک نکنم کسی مسئولیت مرگمو قبول کنه، پس تقسیمش کردم هر کی ی جای کارو بگیره،بد اونا برن سراغ زندگی شون منم برم سراغ مرگم.

158

بی‌اشتهایی، از بدترین دردهاست بخصوص وقتی سیر به دنیا میاین. قبل از اینکه فریاد بزنین، دهنتون‌رو پر از خوراکی می‌کنن. پیش از اینکه درخواست کنین، بوسه می‌گیرین، قبل از اینکه پول درآرین، خرج می‌کنین، اینا آدم‌رو خیلی اهلِ مبارزه بار نمیاره. برای ما بی‌اقبال‌ها، چیزی که زندگی‌رو اشتهاآور می‌کنه، اینه که پر از چیزهاییه که ما نداریم. 
زندگی برای این زیباست که بالاتر از حدِ امکاناتِ  ماست ...

157

-از یه جا به بعد دیگه واست عادی میشه که از دست بدی و به دست نیاری. من زیاد از دست دادم. بیشتر از اندازه‌ی جنبه‌م واسه از دست دادن. تَه کشیده صبرم و نَم کشیده کبریتم واسه روشن کردن آتیش و سوزوندن خودم توش! از یه جا به بعد دیگه برات فرقی نمیکنه مردن یا زنده موندن چون جفتشون یه چیزن. مرده باشی جات توو برزخه فکراته و زنده باشی هم قرمزه چشمات! هردو یکی‌ان. هردو یه گوهَ‌ن. از همینش بدم میاد. گیر کردم. بینه انتخابه بینه خودم و قرمزیه چشمام و گودیه چشماش یا برزخه فکرام و سردیه حرفام و تلخیه فرداش! من نفرین شده‌م. نفرین .

۱۵۶

دروغ چرا، من هنوز هم پشتِ درِ پروفایل اینستاگرامت، تلگرامت و تمام این اپلیکیشن های فرار از تنهایی، می‌ایستم و به مژه های بلند مشکی ات خیره می‌شوم. دلم برایت تنگ است، خیلی تنگ. صدبار گفته ام پیام بدهم و بپرسم؛ «کجای دنیایی؟ چی کار می‌کنی؟» اما می‌ترسم.
از آن همه بحث و حرف های بچه‌گانه ی روز آخر می‌ترسم. 
دلم را شکستی، دلت را شکستم و هیچ چیز بیشتر از دومی اذیتم نمی‌کند.
روان‌شناسم گفته برایت بنویسم، اما من گاهی خیال می‌کنم مشکل از همین واژه ها بود، از زبان ها، از لغت هایی که استفاده می‌کردیم.
که من قشنگ ترین حرف هایم را، همان شبی گفتم که توی پارک هم دیگر را بغل کرده بودیم و گریه می‌کردیم، بدون این که یک کلمه حرف، سمت هم پرتاب بکنیم.
ما خیلی به هم احتیاج داشتیم. هم قَدِ هم بودیم. دست هایمان خوب توی هم چِفت می‌شد، بلد بودیم از بوی آویشن روی خمیر پیتزا، از بوی چمن های خیس پارک و خنده ی بچه های توی مترو، لذت ببریم و خاطره ی خوب داشتن از آدم ها، همه ی این  جدایی ها را انقدر سخت‌تر می‌کند.
مدام توی چشمِ منی، هر بار که پالتو می‌پوشم و دکمه ی وسطی اش را باز می‌گذارم و کسی نیست که آن را ببندد، هر بار که توی مترو، به جای بازوی تو، میله های سرد و آهنی را می‌گیرم. هر بار که از قنادیِ سر کوچه، کیکِ رنگی رنگی می‌خرم و هر بار که روانشناسم می‌گوید؛ «آدم باید بتواند از بعضی آدم‌ها عبور بکند و از یک جا به بعد فراموش‌‌شان بکند.»
بچه ی بهانه گیرِ من بودی، کودکِ تنها و خسته ی تو بودم، هم‌بازی هم بودیم، به هم پناه آورده بودیم، چه طوری فراموش‌ بکنم؟
که ای کاش مغز آدم، دکمه ی دیلیت داشت، قلب آدم، دکمه ی فراموشی…