شب، اول مصيبت است. رأس نیمه شب و آغاز شیفت شغل دوم! چند سالیست بهیار دیوانهستانی شدهام که شب ها ظاهر می شود. تمام بیماران، بخشی از منند ...
یکی از من ها دلش می خواهد زیر باران برقصد، هر بار که باران می بارد باید دست هایش را به تخت ببندم که مبادا به حیاط فرار کند.
یکی دیگر دلش می خواهد هر شب در آغوش مرد متفاوتی بوسیده و نوازش شود. می خواهد به دنیا ثابت کند برای دوست داشتنش نیز باید توی صف باشند. دست های این من همیشه به تخت بسته است.
کودکی نابالغ نیز میان این دیوانه ها می لولد، او دلش می خواهد بابا دوستش داشته باشد، بابا بپذیرد که بهترین دختر دنیا را دارد. دست های این طفل معصوم همیشه باز است، کاری از دستش برنمی آید، هر قدر هم بهترین باشد بابا او را نمی بیند. هیچ کس او را نمی بیند.
عجیب ترینشان نه دستش بسته است نه پاهایش، اما همیشه زانوهایش در شکم جمع شده اند و با دست های خودش، خودش را به غل و زنجیر می کشد. ساکت به گوشه ای نگاه می کند و چشم هایش هیچ جا را نمی بیند. او هر روز فراموش می کند عزیزانش را از دست داده، آن زمان که چمباتمه می زند و زندان خودش می شود، همه می فهمند حادثه ها را به یاد آورده است.
در گوشه دلگیر بخش، دختری منزجر پا روی پا انداخته، دلش نمیخواهد با کسی حرف بزند، دلش نمی خواهد دوستش داشته باشند، از وقتی که یکی از دوستانش بی اجازه لب هایش را به روش فرانسوی ها بوسیده، علاوه بر مردها دیگر دلش نمی خواهد هیچ زنی هم لمسش کند. زیبای از دماغ فیل افتاده.
سخت ترین مراجع دختری سر به هواست، بخش که ساکت باشد یعنی جایی مشغول نقشه کشیدن برای آتش بیشتر سوزاندن است. پروانه اجتماعی کوچکی که با همه وجودش پی ماجرا جویی های جدید پرواز می کند. بلند بلند می خندد و سر همه را می برد. آن قدر شیطان که دست هایش را با راه های مختلف باز کند و اگر غافل شوی جای خالیش برایت می ماند. او نماد آسیب پذیریست ...
دور و جدا از بقیه، در اتاقی که پنجره ای ندارد، دختری با سردرد های همیشگی مشغول نوشتن است، او یا مینویسد و کتاب می خواند یا در حال پیدا کردن راهی برای خودکشیست. گویی که شخصیت وینست را از کتاب مغازه خودکشی بیرون کشیده باشی ...
شب، اول مصيبت است و هر چه گفتم تنها نیمی از ذکر این مصيبت بود.
اغلب شب ها بین این من ها دعواست، همواره گیس کسی کشیده شده و تکه مویی روی هوا پرواز می کند و وظیفه اصلی من جلوگیری از فاجعه بیشتر ...
امشب اما زودتر خاموشی زده اند. چشم هایم را روی چهره های تبدارِ غرق خوابشان می چرخانم و دلم برایشان می سوزد.