تبعید

این روزا وقتی از خواب بیدار میشم، انگار یک زن چهل و پنج ساله‌ام که به زور از توی یک کتاب قصه‌ی نه چندان عاشقانه‌ی قطور کشیدنش بیرون و تبعیدش کردن به دنیای واقعی! همونقدر بیگانه با محیط اطراف، همونقدر دلتنگ دنیای قصه‌ها، همونقدر گیج، هنگ، مبهوت!سرم سنگینه، سنگین مثل وقتی که برای مرگ بابابزرگ از ته دل زار زدم تا جایی که دیگه اشکی نداشتم! ذهنم تا ساعت‌ها تو خواب‌هایی که دیدم گرفتاره، اونقدر گرفتار که دلم میخواد باز بخوابم و ادامه‌ی خوابم رو ببینم! بدنم خسته‌ست... اونقدر خسته که انگار وقتی خواب بودم یک تانکِ جنگیِ خاکی رنگ از روم رد شده! و دلم مُرده، بی‌هیجان و زنگ‌زده‌ست... مثل وقتی که با تمام وجود می‌دویی... می‌دویی و می‌دویی ولی وقتی به مقصد میرسی میفهمی چیزی که براش جون کندی، ارزشش رو نداشته!

کودوم لیلی مثل من مجنونت بود؟

گفت تو مقصری!

هروقت خواست بودی، هر وقت نخواست بودی، تو هميشه بودی ي وقتا بايد بری تا قدر بودنتو بدونه.

نگاش كردم لبخند زدم.

آروم گفتم :وقتی بدونی دنبالت نمياد نميری! چون نميخوای باورت عوض شه، نميخوای از دستش بدی!

بهش گفتم وقتی بدونی كه اگر بری همه چيز تموم ميشه هيچوقت نميری،چون از تموم شدن ميترسی‌ در اصل از نبودنش ميترسی...

گربه سیاهه

زیر پله نشسته بود و داشت تیکه های غذای دیشبو مینداخت جلو گربه سیاهه که کل محل میگفتن نحسی داره ، دست کشید سر و روش و میگفت توعم مثه منی ؟ کسی نخواستت نه ؟ آره میدونم چه دردیه پسر!همدردیم ! گوشیشو در آورد و یه عکسو بوسید ، گربه رفته بود ، هق هق زد و زمزمه کرد من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی ، یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی؟!

اصن فکر کردی؟

میگما اینهمه داریم از دلبرو دیوونگیاش میگیم،اینهمه قربون صدقش میریم،اینهمه ترس رفتنش مارو ا پا در اورده.دکتر تا حالا ب این فک کردی اصن شاید ما ادمی نیستیم ک دوس داشته شیم؟ن ک دوس داشته نشیما ن بعضی از دیوونگیامونم حتی واسه ی رفیقمونم شده جذاب ب نظر میاد ولی مرور زمان اینو ثابت کرده ک دوس داشته شدن ب ما نیومده.اصن آرامشو دلخوشی ب ما نیومده ب قول فلانی کز میکند کنج خودش این سایه ی بدبخت

در مدح آسایشگاه

شب، اول مصيبت است. رأس نیمه شب و آغاز شیفت شغل دوم! چند سالیست بهیار دیوانه‌ستانی شده‌ام که شب ها ظاهر می شود. تمام بیماران، بخشی از منند ...

یکی از من ها دلش می خواهد زیر باران برقصد، هر بار که باران می بارد باید دست هایش را به تخت ببندم که مبادا به حیاط فرار کند‌.

یکی دیگر دلش می خواهد هر شب در آغوش مرد متفاوتی بوسیده و نوازش شود‌. می خواهد به دنیا ثابت کند برای دوست داشتنش نیز باید توی صف باشند. دست های این من همیشه به تخت بسته است‌.

کودکی نابالغ نیز میان این دیوانه ها می لولد، او دلش می خواهد بابا دوستش داشته باشد، بابا بپذیرد که بهترین دختر دنیا را دارد‌. دست های این طفل معصوم همیشه باز است، کاری از دستش برنمی آید، هر قدر هم بهترین باشد بابا او را نمی بیند. هیچ کس او را نمی بیند.

عجیب ترینشان نه دستش بسته است نه پاهایش، اما همیشه زانوهایش در شکم جمع شده اند و با دست های خودش، خودش را به غل و زنجیر می کشد. ساکت به گوشه ای نگاه می کند و چشم هایش هیچ جا را نمی بیند. او هر روز فراموش می کند عزیزانش را از دست داده، آن زمان که چمباتمه می زند و زندان خودش می شود، همه می فهمند حادثه ها را به یاد آورده است.

در گوشه دلگیر بخش، دختری منزجر پا روی پا انداخته، دلش نمی‌خواهد با کسی حرف بزند، دلش نمی خواهد دوستش داشته باشند، از وقتی که یکی از دوستانش بی اجازه لب هایش را به روش فرانسوی ها بوسیده، علاوه بر مردها دیگر دلش نمی خواهد هیچ زنی هم لمسش کند. زیبای از دماغ فیل افتاده.

سخت ترین مراجع دختری سر به هواست، بخش که ساکت باشد یعنی جایی مشغول نقشه کشیدن برای آتش بیشتر سوزاندن است. پروانه اجتماعی کوچکی که با همه وجودش پی ماجرا جویی های جدید پرواز می کند. بلند بلند می خندد و سر همه را می برد. آن قدر شیطان که دست هایش را با راه های مختلف باز کند و اگر غافل شوی جای خالیش برایت می ماند. او نماد آسیب پذیریست ...

دور و جدا از بقیه، در اتاقی که پنجره ای ندارد، دختری با سردرد های همیشگی مشغول نوشتن است، او یا مینویسد و کتاب می خواند یا در حال پیدا کردن راهی برای خودکشیست. گویی که شخصیت وینست را از کتاب مغازه خودکشی بیرون کشیده باشی ...

شب، اول مصيبت است و هر چه گفتم تنها نیمی از ذکر این مصيبت بود.

اغلب شب ها بین این من ها دعواست، همواره گیس کسی کشیده شده و تکه مویی روی هوا پرواز می کند و وظیفه اصلی من جلوگیری از فاجعه بیشتر ...

امشب اما زودتر خاموشی زده اند. چشم هایم را روی چهره های تبدارِ غرق خوابشان می چرخانم و دلم برایشان می سوزد‌.

شب بخیر

خانم معتمدآریا گفته‌اند برای آرامش، مراقبه کنید. آقای صابر ابر هم گفته‌اند گیاهی بکارید به نیت آرامش. و اهل فکرهای دیگر، راهکارهای دیگر پیشنهاد داده‌اند.

منِ خل‌وضع از عمق تاریکی شبهای سرد آسایشگاه، به شما پیشنهاد می‌کنم از خشم درونتان به خوبی مراقبت کنید، مبادا که از کنترل خارج شود و دوست را با دشمن اشتباه بگیرید. و مبادا که خشم به اندوه و اندوه به فراموشی بدل شود. و پیشنهاد می‌کنم کتاب خالکوب آشوویتس را بخوانید که شاهکاری گزنده و تلخ است، در ستایش زندگی، حتی در تیره‌ترین روزها. دم رفیقم سودابه قیصری هم گرم که چه ترجمه خوبی کرده.

ضمنا آقای حافظ که از بزرگان آسایشگاه هستند دارند آواز می‌خوانند در حیاط که:

عاشق شو ار نه روزی

کار جهان سرآید...

نظر ایشان هم این است.حالا دیگر خود دانید.

تا برنامه‌ای دیگر، شب به خیر و خدانگهدار.

سردمونه منو دنیا ..

سلام.

هیشکی نیس اینجا که دعوام کنه، واسه همین نمیترسم دیگه بگم سلام. نشستم بغل حوض، خلوت، آروم، انگار یکی اومده صدای دنیا رو قطع کرده رفته. تو بگو یه بند انگشت از من به این آسایشگاه وصله، نیست.

نشستم فکر می‌کنم به دلتنگی. چطور میشه که حواست نیست و غم عین برف چهارباغ ریزریز می‌باره تو راه نفست و جاده بند میاد و پلیس راه میگه راه سرخوشی بسته‌اس، باس برگردی؟ چرا هیشکی حواسش نیست نذاره اون یکی اونقدر عادت کنه به نبودنش که دیگه هیچ‌وقت نتونه بخنده از ته دل؟ چیه این آشنایی آخه. ایراد داره دنیا، یه چیزیش یه تیکه‌ایش خرابه، حالا تو بگو نیست، ولی هست.

هیشکی نیس اینجا، خلوت، سوت و کور. اما آروم. عین یه مارمولک زشت گنده شدم که یه بچه تخس انداخته تو شیشه دربسته و ولش کرده تو صحرا. هی نگاه میکنم و می‌دونم کارم با این همه منظره خیلی وقته تموم شده. عین خونه‌ی بی پنجره شدم، بی‌خبر از دنیا و خوب و بدش.

یه مهتابی خراب هست تو راهروی آسایشگاه. داره پرپر می‌کنه و جون میده، ولی هیشکی کاری نداره بهش. رفتم بهش گفتم مهتابی، دل بکن دیگه، خاموش شو. گفت می‌ترسم خاموش بشم، یکی تو راهرو زمین بخوره. گفتم بذار بیفتن، نمی‌بینی کوری هیشکی غصه‌خور تو نیس؟ گفت اونا گرفتارن، یادشون میره، من که یادمه. حسودیم شد به مهتابی، خوبه که آدم یادش باشه.

من اما یادم رفته. موندم اینجا، بی حرف، بی گله و‌ گلایه، بی خنده و بی گریه، حتا دیگه اسممو یادم نمیاد از بس هیشکی صدامون نمی‌کنه، یه جوری که آدم دلش جانم گفتن بخواد.

حرف تو حرف اومد، بذا از اول برات بنویسم.

سلام،دوستت دارم، بدون این که دیگه یادم بیاد دوستم نداری. اگه تونستی یه کم گرم بخند، سردمونه من و دنیا.

خدافس.

درونگرا؟ نه پیرمرد در جهانی دیگر میزیست

پیرمرد، همیشه ساکت بود، ساکت ساکت. بی آزار، بی صدا. آن بخش از زندگیش که با عمر من همراه شده بود، هیچ قصه به دردبخوری نداشت جز بیماری مهیب قدیمی که هرچند سال یک بار از پا می انداختش و می رفتیم به دیدنش و لبخند می زد و می گفت "خوبم، زحمت کشیدین".

کسی ندیده بود تفریح کند، یا سفر برود، یا برای دل خودش کاری کند. کسی ندیده بود برای خودش لباس شیکی بخرد، یا مثلا چه می دانم سراغ درمانهای جدید و گران قیمت بیماریش برود. کسی ندیده بود داد بکشد، یا محبتی چشمگیر خرج کسی کند. در دنیایی یک نفره زندگی می کرد، انگار کن مورچه کارگری بود که تمام عمر فقط به زندگی آرام خانواده اش فکر کرد.

عمرش که تمام شد، قصه بزرگ عمرش را شنیدم. در جوانی، زنی را دوست داشته بود که به هم نرسیده بودند. تمام این سالها، زن هربار خواسته بود او را ببیند گفته بود من زن دارم و طفره رفته بود، بی هیچ بی احترامی. دو روز آخر عمر که در حالت اغما بود، خبر به گوش زن رسیده بود.شب آخر آمده بود بالای سر پیرمرد، آرام خم شده بود و حرف زده بود و صورت او را بوسیده بود، و رفته بود. یک قطره اشک از گوشه چشم پیرمرد پایین آمده بود، و چند دقیقه بعد بارش را بسته بود و پر کشیده بود و برای همیشه از این رنجستان رفته بود.

حالا هروقت به او فکر میکنم، تصویر مردی را می بینم که تمام عمر حسرت بوسه ای را مثل دشنه ای تیز در قلب خودش پنهان کرده بود، و شاید برای همین محبت کردن بلد نبود. مردی که در انتظار چند دقیقه، یک عمر سختی کشید و دست آخر بوسه دلبر را نه مثل شراب برای مستی که مثل شرنگ برای مردن سرکشیده بود. مردی که دور ماند از امن آغوش دلخواهش، اما دم نزد و نرنجید و نرنجاند. فقط منتظر ماند، برای روزی که خیلی دیر شده بود.

دردت را بمیرم، آدم ساکت. سفر بی خطر.

یطوری بعد هر ماچ صورتشو پاک میکنه انگار ما جذام داریم

من ؟ من خوبم به خدا دکتر . کاری ندارم به کسی . این پرستار زشته هی میگه قرص بخور بخواب . نمیشه . می خوابم خواب می بینم دستامو بریدن آویزونم کردن تو حیاط ، سروته . هی مورچه ها رو صورتم راه میرن ، هی من دست ندارم ردشون کنم برن کنار . هی خواب می بینم بستنم به یه سنگ گنده و میخوان بندازنم تو اقیانوس هند . هند همه چیش خوبه ها ، ویجی داره سری دیوی داره . این اقیانوسش نمیدونم چرا ترسناکه .

چی می گفتم دکترجون ؟ هان . خوبم . یه روزا آدم برفی میشم میرم تو حیاط ، بچه ها میخندن میگن تو تابستون آدم برفی نیس . هَس بابا. من خودمم . آب میشم ، داغون میشم ، غیب میشم . ولی دلبر ما آدم برفی دوست داره تو این ظل تابستون . حالا شما هی سرتو تکون بده . خودت دلبر نداری ؟ داری دیگه .

دکترجون مرخصم کن بذا برم تو این خیابونا بگردم کیف پولموپیدا کنم ، سر جدت . دار و ندار دل ما اون یه دونه عکسه که تو اون کیف صاب مرده بود . بذا برم بگردم پیدا کنم هی ماچش کنم عکسو. خوبی عکسا اینه که وقتی ماچشون می کنی زرتی بر نمی گردن صورتشون رو پاک کنن . انگار ما جذام داریم .

ا که هی . باز آمپولو درآوردی که . آمپول میزنی ما می خوابیم ، خواب نهنگ به گل نشسته می بینیم . دکتر میدونی نهنگا خیلی بدبختن ؟ هرچی گریه کنن دل دلبرشون براشون نمیسوزه ، فکر میکنه آب دریاست رو صورتشون . اینه که یهو نهنگه دلش می پکه ، میاد میشینه تو ساحل و میمیره . نخند . من میدونم . من خودم یه نهنگ مرده ام ، ولی تو به این پرستار زشته نگو . از جک و جونور بدش میاد .

ای بر پدرت دکتر . آمپولو بزن و برو . تو چه می فهمی آخه من چی میگم .

تشنت باشه قرص میخوری یا آب؟

وایساد رو به ما، گفت چته تو؟ نیگاش کردیم. دکترو میگم، دکتر جدیده. ندیدیش تو، تو بودی نبود. تو بودی که دکتر میخواسیم چیکار. تازه اومده، جوونه ، قشنگه، میخوام بگم عین جوونیای ماس .... گفت چته دیوونه؟ خیالش ما الان دهن وا می کنیم میگیم چمونه. نگفتیم. چی می گفتیم؟ می گفتیم آی دکتر، داستان از این قرار است که بحران کمبود صدای دلبر جدی است؟ می فهمید؟ نمی فهمید که. نگفتیم وقتی نیستی دنیا چه قبر تنگ و تاریکیه ، چه سخت میگذره ثانیه ها. تو هم که هی نیستی، یادت رفته بودن رو از بس که نبودی. نگفتم براش که قرصا و سوزنا اثر ندارن رو غم دوری. نگفتم براش که دستت وقتی توی خواب بره اون ور تخت، تن دلبرو جستجو کنه و کویر سرد تنهایی رو کشف کنه چه دردی داره. گفتیم دکتره. نمی فهمه. به دکترا باس بگی آی دکتر، من یه کم خوابم کمه، سرم درد می کنه، شیکمم کار نمی کنه، زانوم میسوزه. از دل باهاشون بگی، نیگات میکنن طفلکای بیچاره. دل که دوا نداره، دارو نداره، قرص نداره ، سوزن نداره، دکتر نداره. دل اگه دردی شد، دردش بی درمونه ، عین اسب پیر پاشیکسته. باس ولش کنن یه گوشه چیکه چیکه تموم بشه. باز گفت چته تو؟ نیگاش کردیم، همونجور چمباتمه نشسته بودیم گوشه حیاط آسایشگاه، زیر اون درخت بلنده که میخوایم یه شب از غمت خودمون رو آویزون کنیم بهش بشیم مرحوم عاشق، همونجا. گفتیم دکتر، قدتو قربون، تشنت باشه قرص میخوری یا آب؟ گفت آب. گفتیم همین دیگه. مام تشنه ایم، چیه ی قرص میدی به ما. هی سوزن میکنی تو تنمون. هی میگی ما رو ببرن سرمون رو برق بذارن. تشنه ایم لاکردار، وردار یه زنگ بزن به دلبر، بگو یه لب بخنده برامون. بگو ما رو بنگره، دلبرانه بنگره . نیگا کرد، عین ننه بچه مرده . چشماش تر شد، نیشست کنارمون، دو تا سیگار روشن کرد، یکی خودش یکی من. گفت دلبر رفته دیوونه. پقی زد زیر گریه. به شاخه بلنده درخت نیگا کردم. میشد دوتایی خودمون رو بیاویزیم از زلف سیاه نبودنت ......

اسی

ولی امشب واقعا یدونه عروسک استیج میخام بغلش کنم باهم بخابیممم🫠

زن زندگیت

میخواستم زن زندگیت باشم ..

زنی که پیشبند ببندد،سیب زمینی هارا سرخ کند

زنی که دستش در خانه تو بسوزد ، میخواستم زن زندگیت باشم

زنی که لنگه گوشواره اش در خانه تو گم بشود

و صبح زود بوی لاک قرمزش در خانه تو بپیچد،میخواستم زنی باشم که با اینکه خسته است برای تو چای دم می‌کند

میخواستم سرم را با تو روی یک بالش بگذارم و دوتایی بخریم زیر یک پتوی مشترک، من با تک تک سلول هایم میخواستم زن زندگیت باشم!