تبعید
این روزا وقتی از خواب بیدار میشم، انگار یک زن چهل و پنج سالهام که به زور از توی یک کتاب قصهی نه چندان عاشقانهی قطور کشیدنش بیرون و تبعیدش کردن به دنیای واقعی! همونقدر بیگانه با محیط اطراف، همونقدر دلتنگ دنیای قصهها، همونقدر گیج، هنگ، مبهوت!سرم سنگینه، سنگین مثل وقتی که برای مرگ بابابزرگ از ته دل زار زدم تا جایی که دیگه اشکی نداشتم! ذهنم تا ساعتها تو خوابهایی که دیدم گرفتاره، اونقدر گرفتار که دلم میخواد باز بخوابم و ادامهی خوابم رو ببینم! بدنم خستهست... اونقدر خسته که انگار وقتی خواب بودم یک تانکِ جنگیِ خاکی رنگ از روم رد شده! و دلم مُرده، بیهیجان و زنگزدهست... مثل وقتی که با تمام وجود میدویی... میدویی و میدویی ولی وقتی به مقصد میرسی میفهمی چیزی که براش جون کندی، ارزشش رو نداشته!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 10 PM توسط عِف..
|