صدای گلوله میاد

خواب می‌بینم گلوله از پیشونیت رد میشه و میخوره به قاب عکست روی دیوار. شیشه میشکنه و تو از توی قاب پرواز می‌کنی میری کنار پنجره می‌شینی. میگم پیشونیت زخم شده بچه. میخندی. میگم اونجا جای نشستنه؟ عرفان بیا بازی رئال داره شروع میشه. میگی من دیگه مُردم دیوونه. میگم تو بچه‌ای، بچه‌ها که نمی‌میرن. خون از پیشونیت اومده روی چشمات، بستیشون. دلم تنگ میشه برای نگاهت، میخوام بگم میشه چشمات رو باز کنی؟ صدای گلوله میاد، می‌پرم از خواب. بابا نشسته وسط هال، با خودش تخته بازی می‌کنه. میگم کلافه‌ای باز؟ میگه غصه دارم، سردمه، گم شدم، خودت ردیفی؟ میام پیشش میگم پیشونیم درد می کنه وگرنه خوبم. میگه اولاش اینطوریه، یه‌کم بیشتر مرده بمونی دیگه درد نمی کنه. میگم الان دیگه درد نداری پیرمرد؟ میگه پاشو دو تا لیوان پر کن بزنیم، بعد بیا تخته بازی کنیم، بعد بریم ساحل. میگم پیشونیم درد میکنه آخه. دستشو میذاره روی چشمام، خون رو پاک می‌کنه. میگه دیگه پیشونیت همیشه درد می‌کنه. میخوام ببوسمش، صدای گلوله میاد، می‌پرم از خواب. واسّادم ایستگاه دو توچال به تهران نگاه می‌کنم. آسمون آبی، هوا صاف. نیکا وایساده پیشم، میگه صداشون کنم؟ نخندیا. میگم باشه. یکی‌یکی اسم‌ها رو زنده می‌کنه. هر درخت میشه یه آدمی که از قلبش خون می‌چکه و راه میفته سمت برج میدون آزادی. ده تا، صدتا، هزارتا... نیکا اسم‌ها رو می‌خونه و مردم بیشتر و بیشتر میشن. میگه منم باید برم، اسممو بخون. میگم نمیشه نری؟ خون اومده رو چشماش، پاک میکنم. نگاهم می‌کنه میگه جشن شروع شد، تو هم زود بیا. اسمشو صدا می‌کنم، از قلبش خون می‌چکه و میره. میخوام بگم منم صدا کن دختر، صدای گلوله میاد، می‌پرم از خواب. بیدار وایمیسم کنار پنجره تا روز بیاد. شجریان روی مبل خوابش برده. حسین پناهی داره یه شعر تازه می‌نویسه. به منزوی میگم نمی‌خوای بخوابی؟ میگه ما مُردیم مرد حسابی. میخوام بگم ما فقط فراموش شدیم و تو غم گم شدیم. صدای گلوله میاد اما نمی‌پرم از خواب. خون روی چشمام رو میگیره. سرخه همه‌چی. سرخ مث آتیش، مث خون، مث لبات شبی که از دست دادمت، مث خونه، مث خیابون. دیگه می‌خوابم تا باهار بیاد. میاد. می‌دونم. ما مرده‌ها همه‌چی رو قبلا دیدیم، فقط یادمون رفته.

مثله ..

مثل اون آهنگی که هیچوقت پاک نمیکنم ولی ردش میکنم و مثل خاطراتت که هیچوقت پاک نمیشه ولی دیگه فکر نمیکنم بهشون دقیقا مثلِ همینا توام همیشه جات یه گوشه از قلبم میمونه ولی دیگه نمیتونم سمتت بیام

-یاد

همونقدر نگران

دیدی چقد یه مادر نگران بچشه؟ دقیقا همونقدر من نگرانِ توام. نگران آدمایی که دورتن و سعی میکنن حالتو بد کنن، نگران وقتایی که میگی خوبم ولی از تک تک حرفات خستگی معلومه، نگران شبایی که تنهایی رانندگی میکنی و حواست به گوشیته،من مادرت نیستم ولی به همون اندازه نگرانتم.

مثل تو

بعضی از آدما حتی از کیلومتر ها دورتر هم بهت حس قشنگی میدن، مثلِ حسی که تو به من میدی.

قیچی نگیر دستت

کسیو تو زندگیتون راه بدین که شمارو همینجور که هستین دوست داشته باشه؛نه اینکه باعث بشه یه قیچی بگیری دستت خودت و اون شکلی کنی که برای اون جذاب و قابل و فهم باشه
خودت بمون و بدون یه ادم یه گوشه از این دنیا دقیقا تورو همین جوری میخواد و برای کنارش بودن قرار نیست خودت و عوض کنی.

پله های دادگاه

‌‌‌ نصف اینایی که می‌بینی از پله‌های دادگاه بالا پایین میرن، یه روزی عاشق همدیگه بودن و نفساشون وصلِ هم بوده عشق خوبه، ولی زمانی که درک نشی،تأمین نشی یا دیده نشی مثل گردوی کالیه که از درخت چیده شده.با همه‌ علاقه‌ای که بهش داری اما نه میشه خوردش نه میشه برگردوندش به شاخه باید بندازیش بره. ‌‌‌

میدونی ک چی میگم رفیق؟

‌‌
بعضیا درست نمیشن؛ میدونی گاهی اوقات بحث بحثه ذاته! بعضی افراد با خوبی کردن فقط توقع بیشتری پیدا میکنن! نمیتونن اینو درک کنن که هر کسی که داره بهت خوبی می‌کنی حتما مشکلی نداره! هر چقدر ببخشی و مهربون باشی؛ بعضی آدما درست نمیشن! مشکل از اینجاست که فرهنگ و شعور اونا اینو نمیتونه بفهمه که مهربونی همیشه بخاطر نیاز نیست! اونا همینجوری تربیت شدن که نمیتونن جواب خوبی رو با خوبی بدن و خودشونو از بقیه بالا ندونن! امثال اینجوری آدمارو باید از روی زمین حذف کرد! آدمای از خود راضی که هیچ بویی از انسانیت و رفاقت و وجدان نبردن!

غم ..

امروز عصر وقتی پیاده داشتم میرفتم سرکار و تو خیابون قدم میزدم ؛
به این فکر میکردم که چقدر خسته ام!
از اینکه اولویت آخر همه بودم و جایگزین داشتم!
از اینکه هیچوقت هیچکس منو جدی نگرفت!
از اینکه هیچوقت بهم دوست داشتنی نرسید!
از گریه های یواشکی تو‌ کنج اتاقم!
به خودم میگفتم که یه موجود اضافی ام!
میگفتم به درد هیچ چیزی نمی‌خورم!
خودمو با قدم های نا امید تو کوچه های سرد
سرزنش میکردم و نا امید تر می‌شدم!
گاهی اوقات هممون به نا امیدی میرسیم!
و هزاران بهونه واسه ناراحتی پیدا می‌کنیم!
و من ذهنم همیشه بهونه ای واسه ناراحت شدن داره چون از لحاظ روحی دیگه واقعا برام روحی نمونده

تعریف شما چیه؟

کاشکی آدم یکیو داشت دریغ ازینکه باخودش بگه مزاحمشم،بیماره،حوصله نداره،هر لحظه هردقیقه ای که دلش میخواست بهش زنگ بزنه.
حتی اگه ۳ نصف شب باشه!بنظر من دوستداشتن همینه.
تعریف شما از عشق چیه؟

یه شبایی هست ..

شما که غریبه نیستید، یه شبایی تو زندگی هست که آدمیزاد تا خرخره پُر از نیازه؛
نیاز به شنیدن و قضاوت نشدن، نیاز به دستی که از این لجنِ تنهایی نجاتش بده؛
هر آدمی که اون شبُ تنها بگذرونه، از فردا یه آدمِ کاملاً جدیده ...

چرا؟

چرا فکر میکنی من حالیم نمیشه؟چرا فکر میکنی نمیفهمم؟ اینکه هر دفعه سعی بر این داری که خودت، حالت و زندگیت رو ازم مخفی کنی رو درک نمیکنم. اینکه هرکی هستی بجز خودت، اینکه هرحرفیو میزنی بجز اون که باید. حتی اینکه طوری برخورد میکنی که انگار به زور نشوندمت کنار خودم تو دلت نمیخاد حتی یلحظه تحملم کنی.
چرا عوض شدی؟چرا اون آدم قبلی نیستی؟
من که همون آدمم، من که هنوز مثل روز اول بهت توجه میکنم؛
ولی تو، دلیل این رفتارات چیه؟

من ۲ نفرم !


من در طول شب و روز دو نفرم!
از صبح که بیدار میشم ، یه بازیگر حرفه ای!
یه آدمی که هیچی از خودش نشون نمی‌ده!
یه آدمی که فقط واسه بقیه زندگی می‌کنه!
تا ساعتای حدود ۲ شب؛
نزدیکای این ساعت که میشم ، انگار خودم که مرده بودم
زنده میشه و داد میزنه که یه موزیک بزار!
داد میزنه که حالم خوب نیست!
میشم دو نفر؛ دو نفر که پارادوکس هم دیگه ان!
یکی که مودب و اجتماعیه!
و یکی که متنفره از اینکه اسمش صدا بشه!
یکی که همه رو میخندونه!
و یکی که چشماش پر میشه و نمیزاره اشک سرازیر شه!
دو نفر که از هم متنفرن و دعوا میکنن دائم!

حتی از عشق ..

روحم از همه چى خسته شده، حتی از عشق.به من نگو ​​که حالم خوب میشه. هیچی دیگه درست نمیشه ؛ قلب شکسته من قرار نیست خوب شه ؛ذهنم جای خیلی تاریکیه. نمیتوانم امیدی برای باور پیدا کنم! من تمام احساسات لعنتی ام را حس می کنم دردی ک ب مویرگ هایم رسیده بود اما هنوز لبخند میزدم امشب کلی اشک ریختم تا فقط بتونم صبح لبخند بزنم! هرشب به همین روال هست شب ها درد را از بین ببرم، تا بتونم تمام روز لبخندی دروغین بزنم.
به من نگو حال من خوب میشه ؛ حال من دیگه خوب نمیشه.

چقدر نیاز داشتم

امروز یه پدر و دختر نشسته بودن کنارم ، بابای دختره برگشت بهش گفت " تا میتونی اشتباه کن!
چرا میترسی اشتباه کنی و گند بالا بیاری؟
اگه قرار باشه که اشتباه نکنی که دیگه آدم نیستی " اون موقع بود که فهمیدم چقدر به شنیدن همچین چیزی نیاز داشتم…

این دشت غم مال منه .

اگه میشد دستتو می‌گرفتم می‌بردمت توی جلدم و بهت میگفتم "ببین، این دشت غم که می‌بینی همش مال منه. این رشته هایی که مثل سیمای گره خورده هندزفرین و هیچ‌وقت باز نمیشن فکرای منن. اون خاک و آواری که رو زمین ریخته دیوار محکمی از اعتماد و محبت بود بین من و آدمایی که فکر میکردم دوستامن. اون خورده شیشه هایی که روی زمین ریختنو میبینی؟ اونا تیکه های قلب منن. به دریای اون‌ سمت که‌ انتها نداره نگاه کن. قطره قطرش اشکایین که ریخته نشدن. حتی کوه هایی که روبه رومون محکم وایسادن، جنسشون از سنگ درد و کانی غصه ست نه خاک و کلوخ واقعی.
دنیای درون منو دیدی؟ میدونم، اصلا قشنگ نیست. باز کردن گره افکارم، به دست آوردن دوباره‌ی اعتماد از دست رفته‌ام، بستن زخم پاهام موقع رد شدن از روی خورده شیشه ها و دیدن این فصل تاریک و سیاه از وجودم کار اسونی نیست. من هرروز تنهایی دارم با همه ی اینا سر و کله می‌زنم و سعی می‌کنم نرمال باشم. لطفا سعی کن درکم کنی و از اینی که هستم شکسته ترم نکنی."

گفتم کجایی؟

ازم پرسید اگه میتونستی الان هرجایی از جهان که میخواستی باشی، کجا میرفتی؟

گفتم كجایی؟

در مدح عشق

عشق، به یک ماده‌ی مُخَدِر می‌ماند، در آغاز احساس سرخوشی و تسلیم مطلق به آدم دست می‌دهد، روز به روز بیشتر می‌خواهی، هنوز مُعتاد نیستی اما از آن احساس خوشت می‌آید و فکر می‌کنی میتوانی در اختیار خودت داشته باشیش، چند دقیقه به معشوق می‌اندیشی و بعد سه ساعت فراموشش می‌کنی. اما کم کم به آن شخص عادت می‌کنی و کاملا به او وابسته می‌شوی، حالا دیگر سه ساعت به او فکر می‌کنی و دو دقیقه فراموشش می‌کنی. اگر در دسترست نباشد همان احساسی را داری که معتادهای خُمار دارند. معتاد برای به دست آوردن مواد، تن به هر کاری می‌دهد.

شاید پوست بیندازم

من را از تو جدا نكردند.
من تو را كم آوردم، من خودم را كم آوردم كه تركت كردم.
من ظالمانه تيغ را برداشتم وُ بر آن چه از من به تو چسبيده بود خط انداختم.
هرچه از من مانده كه مُرده است، هرچه كه با خود مى بَرم، به كار نمى آيد.
دور مى شوم تا بلكه باز جان بگيرم. تا شايد پوست بيندازم. سخت تر شوم، بى احساس تر، ناكارآمدتر.
اما شبيهِ آن شوم كه وقتِ رسيدن به توبودم.

فعل برعکس

ما زن ها
خالق فعل برعکسیم
نیا، نمان، برو و دوستت ندارم!

ما را زمین میزنند که زمین گیر شویم

ناامید چرا؟ ما وسط اندوه و درد ایستاده‌ایم و بیشتر از هر بار دیگری زخمی و آسیب دیده‌ایم اما ناامید نه!
ما جنگجوهای خودساخته‌ای که از دردهامان سلاح ساختیم، هرقدر عمیق‌تر: تیزتر، برنده‌تر، کاری‌تر!
اشتباه می‌کنند که زخمی‌ترمان می‌کنند، اشتباه می‌کنند که نمک روی زخم‌هامان می‌پاشند، اشتباه می‌کنند که خنجر وسط اندوهمان می‌چرخانند!
ما را که نور از دل رنج‌هامان می‌تابد، ما را که با دردها بزرگ‌تر و با آسیب‌های پیاپی، مصمم‌تر می‌شویم! ما را که از دل زخم‌ها بیرون جهیده و به آگاهی رسیده‌ایم!
ما را زمین می‌زنند که زمین‌گیر شویم، اما قوی‌تر از همیشه برمی‌خیزیم و می‌ایستیم!
ما را هرچه بیشتر تبر بزنند، بیشتر تکثیر می‌شویم؛
این قانون جوانه‌هاست…
کدام جوانه، زمستان را که دید،
از بهار و سبز شدن، دست می‌کشد؟

دوستت دادم ها با قابلیت ویرایش

بیا برگردیم به قدیم ترها..
نه آنقدر دور که توی قحطی زمانِ احمدشاه بیفتیم، نه آنقدر نزدیک که سیاهچاله‌ی دیوارهای مجازی عشقمان را قورت بدهد..
حوالی دهه‌ی شصت یا پنجاه..
توی یک شبِ «برف تا کمر باریده»
عقدمان را ببندند؛
دست به دستمان بدهند
و برویم پی زندگیمان..
راستش «دوستت دارم»های با قابلیتِ
ویرایشِ این زمان به دلم نمی چسبد...

اخر این همه سوز بهار میاد؟

خسته ام دکتر! از این همه دروغی که خودشان هم باور نمی‌کنند، از این همه هشتگ پشت هشتگ برای دو دقیقه آزادی، از این همه خبر صد من یک غاز.
چه قدر هر صبح زره بپوشم و تنهایی بروم به جنگ لشگر غم و هر عصر، خُرد و خاک‌شیر برگردم به اتاقم؟! چه قدر خودم را بزنم به بیخیالی و جلوی آینه، تمرین لبخند و تنفس و انرژی مثبت بکنم؟ چه قدر قرص بخورم؟ چه قدر امیدوار بشوم و چوب لای چرخ امیدم بگذارند؟ خسته ام.
یادت هست علی سنتوری توی آهنگش می‌گفت:« دلزده از خیلیا، خیلی دلم گرفته از خیلیا؟!» من همان هستم که دلم گرفته از دوست، همسایه، خانواده، جامعه، از این همه آدم متدینِ بی دین ...
آقای دکتر، چرا دیگر این نیز نمی‌گذرد؟! چرا هر چه قدر صبر می‌کنم، پایان شب سیه، سپید نمی‌شود؟ دیروز که گریه می‌کردم، یک بغل نداشتم. دست انداختم دیوار را بغل کردم، سرد، خشن، سفت، بی روح.
آقای دکتر، قحطیِ بغل است، تمام آغوش ها خسته، بی انگیزه، سرد، مثل همان دیوار.
آقای دکتر، یعنی آخر این همه سوز، بهار می‌آید؟!

:)

پیر می شوی ، زیبا و دلبر با گیسوان سپید ... یک غروب جمعه که دلت گرفته ، برای نوه ات داستان دیوانگی های مرا تعریف می کنی ، نوه ات باور نخواهد کرد و فکر می کند تو فقط داری برایش قصه تعریف می کنی . دلت می شکند ، به من فکر می کنی ، صورتم یادت نمی آید ، حرفهایم ، صدایم . فقط به یاد می اوری که روزی ، جایی زنی را نخواستی که دنیا را بی تو نمی خواست .....

خوبی ..؟

یه مشت کاغذ تا شده گرفت‌ جلوی صورتم و گفت انتخاب کن. یه لبخند زدم و گفتم باز شروع کردی؟ گفت جانِ من انتخاب کن. یه کاغذ برداشتم و باز کردم. نوشته بود « آخرین بار کِی کسی رو بغل کردی؟ » کاغذ رو گذاشتم رو میز و بغلش کردم. گفتم الان. یه لبخند زد و گفت خوب شد سوال دیگه ای در نیومد. بقیه ی کاغذ های تا شده رو مچاله کرد و دور‌ انداخت. گفت یه چی بپرسم راستش رو میگی؟ تو چشماش نگاه کردم و گفتم آخه من کِی به تو راستش رو گفتم! خندید و گفت هیچ وقت ولی الان راستش رو بگو. جانِ من... گفتم بپرس. گفت خوبی؟
چشمام رو بستم و به سوالش فکر کردم. این سخت ترین سوالی بود که هر روز بهش جواب می دادم. قربونت تو خوبی؟ ، مرسی عزیزم ، آره خوبم خداروشکر ، بهترم و ... اما کدومش راست بود؟ هیچ کدوم...
اصلا حال خوب چه شکلی بود؟ آخرین بار کِی بیخیال همه چی از ته دل خندیدم؟ آخرین بار کِی برای چیزی ذوق داشتم؟ خواب آروم چجوری بود؟ خبر خوب چی بود؟ و ...
دندوناش رو گذاشت رو بازوم و فشار داد. گفت با توام... خوبی؟ راستش رو بگو. جانِ من... گفتم از این به بعد هر وقت کسی این سوال رو بپرسه راستش رو میگم. نمی دونم. تو خوبی؟ گفت نمی دونم. از روی میز کاغذی که انتخاب کرده بودم رو برداشت. تا کرد. گرفت جلوی صورتم. کاغذ رو برداشتم. چند ثانیه ... چند دقیقه ... چند ساعت ... بغلش کردم.

ماجرای دوربین آنالوگ پدر

پدر یک دوربین آنالوگ داشت از این قدیمی ها که فیلم می خورد ، اغراق نکنم پدر هروقت که خواسته نصیحتم کند یکی از مثال هایی که همیشه می زند ماجرای خریدن این دوربین است ، میگفت دختر جان برای داشتن چیزی تلاش کن و همیشه قدر داشته هایت را بدان ، همین دوربین را می بینی فکر میکنی من چجوری خریدمش؟ هر دفعه که پدربزرگت پول می داد تا بنزین بزنم خرده های باقیمانده پول بنزین را کم کم جمع کردم ، یک کیسه بزرگ پر از سکه بردم دادم در مغازه و پول کاغذی گرفتم ، به پول آن وقت هفتصد تومن این دوربین را خریدم حالا که تو بیست سالت شده من هنوز این دوربین را دارم و هنوز کار می کند ، خلاصه چیزی را که با زحمت پیدا کنی مطمئن باش قدرش را می دانی و هر بار که استفاده می کنی لذتش را می بری ، حالا دوربینت ، ماشینت یا عشقت
حالا که فکرش را می کنم می بینم آن روزی که خریدار احساسات من بودی چقدر ساده لوحانه خودم را حراج زدم ، تا دست دراز کردی دستم را گذاشتم توی دستت ، گفتم مبارکتان باشد آقا خیرش را ببینید ، و آقا خیر باد آورده را ندیدند ، دو روز که گذشت خودم را کنج خانه دیدم که خاک می خورم و آقا پشت ویترین های آرایش کرده و پر زرق و برق دارایی اش را می دهد که یکی را به نامش کنند
شاید اگر همان وقتی که پدر برای صدمین بار ماجرای دوربینش را تعریف میکرد به جای اینکه به تکرارهای پدر کم محلی کنم دو کلام درس زندگی می گرفتم ، امروز زندگی ام پر از کم محلی نبود

مگر میشود؟

گاهى فكر ميكنم مگر ميشود آدمها
اينقدر راحت و هر چند وقت يكبار
كنارِ معشوقه اى جديد بايستند و
دو نفره هايشان را به معرض نمايش بگذارند؟
انگار خودشان ثابت اند و آدمِ كنار دستى شان فقط عوض ميشود...
در همان مكان ها
با همان خنده ها
با همان ژست هاى مضحك
كه مثلاً من خيلي خوشبختم
و افسوس به حالِ آنهايى كه فقط مى آيند تا جاى خالىِ نفرِ قبل را پر كنند!

یروزی هست که ..

یه لحظه ای هم هست که بالاخره به روی خودت میاری که همه حرفها و بهانه ها و اختلاف ها و خط قرمزها و نه ها و گریختن ها تنها یه دلیل ساده داشته: "تو براش اونقدر ارزشمند نبودی که خطر کنه. یکی بودی مثل بقیه. بیدار شو از خواب آدم ساده، خبری نیست."
و در اون لحظه است که سالخورده ترین ورژن خودت میشی و صبور و آروم لبخند می زنی و به جمله ساده و عمیقی فکر میکنی که روزی شنیدی و سرسری رد شدی و وانمود کردی مهم نیست، اما بود. مثلا به "من دوستت دارم ولی نه اون طور که تو فکر می‌کنی." مثلا به "معاشرت با تو غمگینم می‌کنه." مثلا به تو مثل دریایی و من از آب می‌ترسم." مثلا به "فکر نمی‌کنی اینطوری همه چیو خراب می‌کنیم؟"
و بعد، با لیوانی شیر داغ کنار پنجره رو به پاییز می‌ایستی، و به روزهای دوردستی فکر می‌کنی که جوان و معصوم و امیدوار بودی، و دلی داشتی برای دلبسته شدن، و جانی برای دل بردن، و چشم هایی برای تماشا، و رمقی برای برنده شدن. بارون تن شهرو می‌شوره، و توی عادت کرده به خواسته نشدن اجازه میدی صدای دلچسب بوسه بازی بارون و برگها اندوهت رو بشوره.
یک روزی هست که با درد و جنون بالغ میشی، و میفهمی دیگه از لذتهای دوران کودکی برای همیشه دور شدی ....

در مدح فراموشی

فیلسوفی یک‌بار پرسیده بود عجیب نیست که آدم میدونه قراره بمیره و باز میتونه بخنده؟ بنظر میاد فراموشی بزرگترین تقلب خدا در آفرینشه، عیب‌هایی که نادیده‌گرفته نمیشن باید از یاد برن، اینجوری میتونی شعر بگی، برقصی، و کلی کتاب و جمله‌های الهام‌بخش بنویسی درباره معجزه‌ی طلوع خورشید و صدای آب، میتونی روی ته‌دیگت آب خورشت بریزی بدون اینکه فکر کنی چقدر اوضاعت ناپایداره، میشه ظهر جمعه موسیقی گوش بدی و ناخونات‌رو بگیری و حتی یکی از گندهایی هم که زدی در نظرت نباشه، اگر از من بپرسی میگم غصه همون کم‌شدن دوز فراموشیه، و غم چیزی جز برگشتن موقت حافظه‌ نیست، و حالا بگو تکلیف من چیه دکتر؟ منی که «حافظه‌م ازم بیزاره»

عوارض زن ایرانی بودن

نبودید آقا. نبودید و ندیدید.
من هم گمانم نخواهم بود و نخواهم دید.
دهانم مزه زهر می‌دهد. دکتر می.گوید از عوارض داروست. هی آب می‌خورم آدامس می‌جوم. افاقه نمی‌کند.
بدنم درد می‌کنم. استخوان‌هام. دکتر می‌گوید عوارض داروست. دراز میکشم. در جایم می‌غلتم. کیسه آب گرم می‌چسبانم به خودم افاقه ندارد.
تپش قلبم ۱۵۰ است. دکتر می‌گوید عوارض دار‌‌وهاست.
میخندم.
می‌خندد.
می‌گوید عوارض ایران است.
می‌گویم عوارض زن ایرانی بودن ...
می‌گوید تو هم از همین‌هایی که این چند هفته داد مظلومیت زنان و حقوقشان را توی خیابان داد می‌زنند.
گفتم من یک عمر داد زده‌ام. اصلا از پس داد زدم حالا دیگر صدایم گرفته. قلمم خشک شده. نشانش دادم. همه زخم‌هایم را. زخم‌هایی که توی نوار قلبم معلوم بود. گفتم ببین. هر کدام این زخم.ها را از مردی دارم.
خندید گفت از دوست به یادگار زخمی...
گفتم شاید دوست بودن مردها با دوست بودن زن‌ها فرق دارد. شاید شما راست می‌گویید.
انگشت زدم. با مسئولیت خودم ترخیص شدم آمدم خانه تا ادامه عوارض زن ایرانی بودنم را به دوش بکشم. همین.

آزادی

اما تو نمی‌فهمی ما چی می‌گیم. وقتی می‌گیم آزادی، منظورمون این نیست که از فردا لخت بریم توی بازار! منظورمون اینه که بتونیم بین برقع و شال گلدار و موی رها یکی رو انتخاب کنیم! مام گرم‌مون میشه ! مام دلمون می‌خواد باد بخوره روی صورت و بپیچه لای موهامون. مام بتونیم بعد از نه ماه که بچه سر دل گرفتیم آرزو کنیم دختر باشه و اسمشو خودمون انتخاب کنیم. این خواسته‌ی زیادیه ؟ تو بگو، خیلی زیاده!؟