پیر می شوی ، زیبا و دلبر با گیسوان سپید ... یک غروب جمعه که دلت گرفته ، برای نوه ات داستان دیوانگی های مرا تعریف می کنی ، نوه ات باور نخواهد کرد و فکر می کند تو فقط داری برایش قصه تعریف می کنی . دلت می شکند ، به من فکر می کنی ، صورتم یادت نمی آید ، حرفهایم ، صدایم . فقط به یاد می اوری که روزی ، جایی زنی را نخواستی که دنیا را بی تو نمی خواست .....