شاید پوست بیندازم
من را از تو جدا نكردند.
من تو را كم آوردم، من خودم را كم آوردم كه تركت كردم.
من ظالمانه تيغ را برداشتم وُ بر آن چه از من به تو چسبيده بود خط انداختم.
هرچه از من مانده كه مُرده است، هرچه كه با خود مى بَرم، به كار نمى آيد.
دور مى شوم تا بلكه باز جان بگيرم. تا شايد پوست بيندازم. سخت تر شوم، بى احساس تر، ناكارآمدتر.
اما شبيهِ آن شوم كه وقتِ رسيدن به توبودم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 11 PM توسط عِف..
|