غم ..
امروز عصر وقتی پیاده داشتم میرفتم سرکار و تو خیابون قدم میزدم ؛
به این فکر میکردم که چقدر خسته ام!
از اینکه اولویت آخر همه بودم و جایگزین داشتم!
از اینکه هیچوقت هیچکس منو جدی نگرفت!
از اینکه هیچوقت بهم دوست داشتنی نرسید!
از گریه های یواشکی تو کنج اتاقم!
به خودم میگفتم که یه موجود اضافی ام!
میگفتم به درد هیچ چیزی نمیخورم!
خودمو با قدم های نا امید تو کوچه های سرد
سرزنش میکردم و نا امید تر میشدم!
گاهی اوقات هممون به نا امیدی میرسیم!
و هزاران بهونه واسه ناراحتی پیدا میکنیم!
و من ذهنم همیشه بهونه ای واسه ناراحت شدن داره چون از لحاظ روحی دیگه واقعا برام روحی نمونده
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۴۰۱ ساعت 10 PM توسط عِف..
|