پدر یک دوربین آنالوگ داشت از این قدیمی ها که فیلم می خورد ، اغراق نکنم پدر هروقت که خواسته نصیحتم کند یکی از مثال هایی که همیشه می زند ماجرای خریدن این دوربین است ، میگفت دختر جان برای داشتن چیزی تلاش کن و همیشه قدر داشته هایت را بدان ، همین دوربین را می بینی فکر میکنی من چجوری خریدمش؟ هر دفعه که پدربزرگت پول می داد تا بنزین بزنم خرده های باقیمانده پول بنزین را کم کم جمع کردم ، یک کیسه بزرگ پر از سکه بردم دادم در مغازه و پول کاغذی گرفتم ، به پول آن وقت هفتصد تومن این دوربین را خریدم حالا که تو بیست سالت شده من هنوز این دوربین را دارم و هنوز کار می کند ، خلاصه چیزی را که با زحمت پیدا کنی مطمئن باش قدرش را می دانی و هر بار که استفاده می کنی لذتش را می بری ، حالا دوربینت ، ماشینت یا عشقت
حالا که فکرش را می کنم می بینم آن روزی که خریدار احساسات من بودی چقدر ساده لوحانه خودم را حراج زدم ، تا دست دراز کردی دستم را گذاشتم توی دستت ، گفتم مبارکتان باشد آقا خیرش را ببینید ، و آقا خیر باد آورده را ندیدند ، دو روز که گذشت خودم را کنج خانه دیدم که خاک می خورم و آقا پشت ویترین های آرایش کرده و پر زرق و برق دارایی اش را می دهد که یکی را به نامش کنند
شاید اگر همان وقتی که پدر برای صدمین بار ماجرای دوربینش را تعریف میکرد به جای اینکه به تکرارهای پدر کم محلی کنم دو کلام درس زندگی می گرفتم ، امروز زندگی ام پر از کم محلی نبود