من سالهاست فهمیده‌ام باید از چیزهایی که دوست دارم دور بمانم. مثلا دائما به سختی شوق رفتن به کنسرت یگانه را مهار می‌کنم و نمی‌روم، چون مطمئن نیستم بعدش چه اتفاقی در دلم می‌افتد. نمی‌دانم می‌توانم منظورم را بگویم یا نه. چیزهای خیلی کمی در دنیا برایم عزیز یا محترم یا خوشایند مانده‌اند، و از دست دادن آن‌ها برایم جان‌کاه است.

وقتی تنها در روستا تا کوهپایهه راه می‌روم هزار بار در وجدهای کوچک از دلم می‌گذرد که کاش کسی بود تا این جوجه پرنده‌ی بامزه را نشانش بدهم، یا کره‌اسبها را یا بزی که تازه بدنیا آمده و میدود یا ببرمش در شیب خلوت بالای کوه روی علف‌ها دراز بکشد و به صدای فروریختن رودخانه گوش کند. اما نمی‌دانم اگر اینجا را هم از دست بدهم، طوری که این اواخر یکی از پناهگاه‌هایم را از دست دادم، باید چطور دوام بیاورم.

هیولا شده‌ام از خونه و مامان دور شدم و حتی وانمود میکنم دلم هم تنگ نشده دائما دل می‌شکنم و مطمئن‌تر می‌شوم برای معاشرت انسانی مناسب نیستم. دائما دورتر می‌ایستم تا دلیل تغییر لحن آدم‌ها نباشم. با این همه باز هم خارپشت وحشی‌ای هستم که تیغ‌ها را پرت می‌کند و بعد برای زخم دلبندانش سوگواری می‌کند. این هم مصیبتی است که آدم نتواند بین توحش روانش، میل مفرطش به انزوا و اجبار به زندگی جمعی تعادل ایجاد کند.

بله، دنیا برای 'دوربودن' به قدر کافی بزرگ نیست. اما باید باز هم راه بیفتم آهسته با قدم‌های کوتاه تا لبه‌ی تیز دنیا بروم و بنشینم به تماشای غروب. دنیا مثل شب‌های درمانگاه سرد و بدبو و خالی است، و من این‌جا گیر افتاده‌ام. اما بالاخره تمام می‌شود، یا بالاخره نور صبح از پنجره‌ی درمانگاه پدیدار می‌شود، یا بالاخره یک نفر را می‌بینم که از دیدنش پشیمان نشوم و از دیده‌شدن پشیمانش نکنم.

بالاخره بزرگ می‌شوم.

بالاخره.