به سلامتی خوشی
دختر همسایه از فرنگ برگشته و دیشب مهمانی داشتند. سرم درد میکرد اما شنیدن آواز دسته جمعی خیلی دلچسب و کمیاب است. صدای خندهها، شادنوشیها، هیاهوی مردمانِ موقتا از دیو رهیده و آواز بلند "این شبی که میگم شب نیست" روستا را زنده کرده.
کسی که زمانی فکر میکردم احتمالا ماجرایی با هم خواهیم داشت صبح در واتسپ برایم نوشته متوجه شده بیمارم و از اصفهان رفته ام و برایم آرزوی سلامتی موفقیت دارد بعد یک قلب فرستاده، سه خنده و یک بوسه. اما استیکرها نمیتوانند مانع شوند حلقهی انگشت بلند دست چپش را ببینم.بلاکشمیکنم و پیامش راهم پاک میکنم از کسانی که ترکم میکنند برای همین خوشم میآید که ترافیک تنهایی را کم میکنند.
صبح در گرگ و میش کوه به سگی که کنار راه خوابیدهبود گفتم کاش میشد جایمان را عوض کنیم. جوابی نداد. نباید هم میداد. حالا سردرد دارد زیادتر میشود و میرسد به درد پهلوی راست. دراز کشیدهام روی سرامیکها. ترکیب دلتنگی و میگرن داروهای ضد افسردگی و درد همیشگی و دوری و خشم و یأس و ننوشتن و خستهازخود بودن ترکیب خوبی برای روز نیست. آقای همسایه بلند میگوید به سلامتی خوشی. آهسته میگویم نوش. و لیوان خالی خیالیم را مینوشم