برای تو، که اگر بمیرم زیباترین سوگوار دنیا میشوی ، داستان تازه‌ای شروع کرده‌ام عزیزم. در داستانم تو علفزار کوچکی هستی در حاشیه‌ی شهری مرزی، و من پرنده‌ای مجروحم که برای مردن به تو می‌آیم. می‌بینی؟ حالا هم که این‌قدر دیر شده‌، هنوز می‌توانم از فکر دفن شدن در گودی کمرت پرنده شوم.

دارم کابوس‌هایم را زندگی می‌کنم. تنها، دور، سرد ترسو... نفسم بند آمده و اگر بخوابم چند دقیقه بعد با حال خفگی از خواب می‌پرم تا بیدار و کلافه باشم. صبح از ابتدای مسیر دشت به خانه برگشتم چون سرفه گفت برگرد.

بعد یادم آمد همیشه می‌ترسیدم نتوانم بروم کوه. فکر کردم خیلی خوب است که این‌جا نیستی. این راه‌ورسم علاقه‌ی من است: خوشحالی از این که تو از جهنم دور و امن و آسوده‌ای.

بالاخره دنیایم را همان‌قدر که می‌خواستم خلوت کردم. طوری که کسی صدای سرفه‌ام را یا صدای گریه‌ام را یا صدای بلندبلند با تو حرف‌زدنم در خانه را نشنود. از قلب‌ها رفته‌ام و از تن‌ها گریخته‌ام. یادت هست برایت از سنگ تنهای ساحل نوشهر گفته بودم؟ همان شدم، و می‌دانم تو پیدایم نخواهی‌کرد.

عزیزم، شهر من مرده. اصفهان که می‌خواستم با تو در آن در خانه‌ای روشن باشم . آن‌ها شهرم را کشتند و کاری از من برنمی‌آید. چای دم کرده‌ام بخاری درمانگاه را روشن کرده ام‌ سوز میاید نمیدانم باید منتظر حضور احمقانه و مزاحمتی باشم یا نه فیلم می‌بینم و امشب داستانم را تمام می‌کنم و به تو فکر می‌کنم که هیج‌وقت قرار نیست بفهمی چقدر دلم می‌خواست علفزار کوچکی باشی فقط برای من.

چای، فیلم، موزیک، کلمه، درد، سرفه، مسکن، تیغ، طناب، گلوله. دوستان اندکی دارم، و دشمنی زیبا؛ غیاب تو. چه جوانی ناخوشایندی.