خشم جمعی
در یاسوج، فردی یک پزشک درمانگاه را به فتل رساند چون به نظرش در درمان کوتاهی کرده بود. قاتل در استوریهای متعدد اعلام کرد به کاری که کرده افتخار میکند. بازداشت و محاکمه و اعدام شد. خاکسپاری باشکوهی توسط 'نزدیکان و اقوام' برگزار شد و از او با الفاظی مثل باشرف و باغیرت و دلاور و ... یاد شد. نماینده منطقه در مجلس هم به خانواده قاتل تسلیت گفت. آن پزشک جوان هم حالا مدتهاست در گور سرد خود خفته، دور از عزیزانش. این وضعیت واقعی فرهنگی ما کمی دورتر از مرکز است. گول تصویر شلوارکپوشهای جلوی کافه های تهران را نخورید.
سرایدار خانهای در کوچهی بالایی، با همدستی دو نفر دیگر خانه یکی از اهالی را خالی کرده و رفته. مالباخته جراح خوشنام و ثروتمندی است. صبح در سوپرمارکت محل، خانم میانسالی گفت پول حرامی که جراح گرفته آتش شده و به زندگیش افتاده. آقای صندوقدار هم تاکید کرد این پولدارها همه دزد و بیناموسند. من؟ من خوشحال از این که پولدار نیستم منتظر بودم نوبتم شود و فرار کنم.
همکارم که قبلا پرستار بوده گفت از کار بیرون آمده چون حس کرده مردم همیشه طلبکارند و نمیفهمند پرستار سوپرمن نیست. من که خودم هم به لطف مرضهای بسیار تقریبا ماهی یک بار در درمانگاه و بیمارستان بستری میشوم، حرفش را میفهمم. پرستار بد تا دلتان بخواهد دیدهام، چندبار مجبور شدهام خودم به دستم آنژیوکت بزنم، چندبار با پرستارها به خاطر رفتارشان بحثم شده... اما من دیدهام که آدمها خشم بزرگی را با خودشان به خیابان و درمانگاه و سوپرمارکت و ... میبرند.
این جنگها که پایانی ندارند، از ما مردمی هزارتکه ساختهاند. ما همه از هم بیزاریم، زن از مرد، بیمار از پزشک، تعمیرکار از کسی که اتومبیل گرانفیمتی دارد... این جنگهای دستساز که خیال حکومت را از فقدان هر اعتراض یکپارچهای راحت کرده، کارکردی مشابه جوکهای قومیتی دهههای قبل دارد. این فقر فرهنگی بزرگ، ستیزهی دائم با هر کس که ممکن است، بالا آوردن خشمهای درون روی افراد بیربط فقط به نفع یک نفر است... و او با لبخند به زمین بازی آشوبزدهی ما بجههای عصبی نگاه میکند.
صبح کاوه استوری کردهبود یک وکیل جلوی دادسرا با ضربات چاقو به قتل رسیده. از صبح دارم فکر میکنم این زمین بلا که دچارش هستیم، خواست قلبی خیلی از ما نیست؟ ما که از بیقانونی منفعتی داریم. ما که بدمان نمیآید زنها به مطبخ برگردند. ما که معتقدیم مرد خوب مرد مرده است. ما که از همه بیزاریم. ما که ته دلمان به قاتل یاسوجی حق میدهیم. ما که عاشق پیشداوری بر اساس عقدههای خودمان هستیم. مثل من و متلکی که به کافهروها انداختم فقط چون به آن گروه تعلق ندارم.
تمام این وراجی قرار بود هشداری دربارهی تراکم خشم و نفرت باشد. یک نگرانی از مرگ کامل علاقه، و یک یادآوری ساده دربارهی این که نجات فقط به صورت جمعی ممکن است. دفعه بعد که دلتان خواست به کسی توهین کنید یا او را بکشید، اگر شد یک ثانیه به جنونی که او هم دچارش است فکر کنید.
همین