دیوانه بود آدم ساده، می‌خواست با کلمه تو را ببوسد. می‌خواست چشم زیبای تو را شعر کند، و برف شود روی گرمای دستانت، و سایه باشد در تاریکی پشت سر تو جامانده. دیوانه بود. درست و حسابی دیوانه بود.

لب‌هایت را دوست داشت بنویسد. لب‌هایت را وقتی مثل امروز شعر می‌خوانند. لب‌هایت را وقتی حرفهای ساده روزمره را شعر می‌کنند. لب‌هایت را وقتی اسم هر آدمی را که صدا می‌زنی، درخت سیب می‌شود و شکوفه می‌دهد در چله‌ی سرد زمستان حتی.

نه این که مثل افسانه ها عاشقت شده باشد، نه. میت رنجوری بود که از معاشرت تو زنده شده‌بود، و می‌خواست این اعجاز بزرگ معاصر را در کلماتش ثبت کند. می‌خواست برنگردد به دل‌مردگی، به حرف نزدن، ننوشتن، نوازش نکردن، به درد نخوردن. می‌خواست در تو بماند، در تماشای تو، در نور تو، درتمنای تو، در این که از تو خورشید ببافد گوشه‌ی جاجیم زمخت سیاه جهانش.

نشد که برایت درست بنویسد، یعنی شاملو نبود که کلماتش در خور آیدا باشد، یا سعدی نبود که از کلمه‌ی "دلبر" کهکشان بسازد و بیندازد گوشه‌ی آسمان. چاپلین نبود که تو را بخنداند و عاشقان خنده‌هایت را بیشتر کند. آدم ساده‌ای بود، که همیشه دیر می‌رسید، یا نمی‌رسید، یا اهمیت نداشت که رسیده‌است.

یک‌جا روی یک دیوار نامرئی نوشته‌بود: "چقدر چشم‌های تو شعرند پسر " هر وقت دلش می‌گرفت، به همان دیوار برمی‌گشت و به شعر چشم‌های مردی فکر می‌کرد که از آوازهای نهنگ عاصی بی‌خبر بود، و از رنج تماشای آدم دلخواه از دور بی‌خبر بود، و هیچ شبی قبل از خواب باد را نبوسیده‌بود به نیت او. بوسیدن ندارند آدم‌های ساده.

این سرنوشت اوست. پذیرفته. تا زنده‌است به کلمه‌ها احترام خواهدگذاشت و وقتی مرد، تنها کلمه‌ها برایش سوگواری خواهند‌کرد، بس که تنهاست آدم مطرود. با این‌همه، ای نور صبح اردیبهشت که در زمستان دستان هر زن رنجور جای نوازش تو خالی است، برایت باید بنویسد آدم ساده که دیدن تو، مرور تاریخ مرد است، و دیدن زخم‌های مرد، و تماشای مرهم‌بودن مادرزاد مردهایی که بلدند مهربان باشند وقتی غمگینند.

حالا دوباره به نیت کف دستانت روی ماه باد را خواهدبوسید، و کنار کلمات خودش خواهدنشست به تماشای شب سرد درمانگاه می‌داند اگر یخ نزند، عاقبت خورشید به آسمان بازخواهدگشت. و می‌داند نور، مرگ تاریکی است. و نمی‌داند فقط در تاریکی است که تنهاییش پیدا نیست. بی‌خبر است آدم ساده. بسیار بی‌خبر است.