خواب می‌بینم تو خونه‌ی تاریک و سرد منی. خوابت برده و دارم نگاهت می‌کنم. نفسات کوتاه و آرومه و از قفسه‌ی سینه‌ت خون داره نشت می‌کنه به روتختی سفید. مراقبم از خواب نپری. یه پرنده‌ی سیاه کوچیک می‌شینه رو لبه‌ی پنجره و آواز می‌خونه. انگشتم رو می‌برم جلو، می‌شینه روی دستم. چشمای تو رو داره و صدای من رو، ترکیب زیبایی و بیهودگی. پرنده می‌پرسه این کیه که زخمی شده؟ میگم این مردیه که می‌خواستم تسکینش باشم اما غمش شدم. میگه کشتیش؟ میگم بدتر، ناامیدش کردم. پرنده آواز می‌خونه بعد محکم خودش رو می‌کوبه به شیشه‌ی پنجره. می‌پرم از خواب.

دارم تو گردنه‌ی صفه از یه شیب تند سقوط می‌کنم. سنگ‌ها دونه‌دونه استخون‌هام رو میشکنن و من بلندبلند می‌خندم. کلاغ سفید و ابر سیاه بالا سرمن و نگاهم می‌کنن. همون‌جور که میشکنم داد می‌زنم آدم وقتی دردش زیاده، دوست داره به یاد آورده‌بشه. کلاغ سیاه به ابر سفید میگه اما چطور میشه کسی رو به یاد آورد که هرگز نبوده؟ محکم می‌خورم به صخره‌ی سیاه بالای پناهگاه. خرد میشم و استخون کوچیک دلم محکم می‌خوره به شیشه‌ی اتاق خواب. می‌پرم از خواب.

یه پرنده‌ی سیاه کوچولو افتاده کف اتاق و نفس‌نفس می‌زنه. با هر نفس، خون از زخم کوچیک روی دلش پخش میشه روی تنش. میذارمش کف دستم و میگم ببخش که نشد خونه‌ت باشم، نشد بخندونمت، نشد بریم سفر نشد بریم کنار دریا اتیش روشن کنیم بلال درست کنیم نگات کنم . ببخش که من واقعی نبودم و توی خواب‌هام گم شدم. ببخش که همیشه دیره همیش دوره. پرنده میگه عیبی نداره، چشمات سرخه دیوونه، بخواب یه‌کم. می‌خوابم. نفسام آرومه و داره بند میره و با هر نفسم خون از زخم دلم می‌پاشه روی روتختی سفید. پرنده میگه تموم عمرت به خودت و هرکی نزدیک شد بهت زخم زدی آدم ساده، حالا دیگه بخواب. می‌شینه لب پنجره، کلاغ و ابر میان دنبالش، میرن.

بیدار میشم و یادم میاد خیلی وقته شوقی برای بیدارشدن ندارم. میخوام برات بنویسم دستم هنوز ته ریشو موهاتو یادشه، اما چه فایده؟ نه دست من هنوز زنده‌س نه موهاتو تونست لمس کنه چشمام رو می‌بندم و وانمود می‌کنم خوابم. چشمات رو ببند و برای همیشه وانمود کن فراموشم کردی. زنِ مرده ی تو خون غلطیده با استخونای شکسته. ما ارواح سرگردون یه خیال نصفه کاره ایم.