بکوب تا بالای کوه رفتم برای دلجویی از مردی که دیروز بیهوده به او پریده‌بودم. دوستان نداشته ام را منتظر گذاشتم و رفتم بالا و ظرف سی ثانیه دلجویی کردم و خنداندمش و برگشتم پایین. وسط راه، کنار درخت نشستم و گذاشتم صدای پرنده‌ها و سرمای صبح کرختم کند. بعد فکر کردم چرا کسی از من دلجویی نمی‌کند؟ بعد دیدم مامان عکس کوه را دیده و برایم نوشته خیلی باسفاست. تا به حال غلط تایپی مادرتان شما را به گریه انداخته؟

دلم می‌خواهد بروم خونه مامان را زودتر ببینم و بغلش کنم و او را هم بخندانم و نگذارم بفهمد کم آورده‌ام. دلم می‌خواهد مدتی یک پرنده‌ی مست باشم در کوهستان. آواز بخوانم و برای خودم بگردم و جفتگیری کنم و به جوجه‌هایم پروازکردن و به مادر وابسته بودن را یاد بدهم. برایشان توضیح بدهم باباها معمولا زودتر می‌میرند و تو می‌مانی با مادرت که دیگر از غصه قرار نیست برقصد یا بلند بخندد و نباید انتظار زیادی از من داشته باشند

مریم برایم نوشت جانش را ندارد بیاید برویم کتابخانه داستان بخواند. مریم کم کسی نیست ها، جنگ‌ندیده نیست. اما خسته شده. مثل من. مثل خیلی از آدم‌های اطرافم. کاش حداقل بابا زنده بود و می‌رفتیم امامزاده محسن و نماز می‌خواند و نصیحتم می‌کرد و امامزاده را مسخره می‌کردم و حرص می‌خورد و می‌خندیدم و خنده‌اش می‌گرفت و بعد برایش تعریف می‌کردم چقدر بیش از حد زندگی کرده‌‌ام. اما بابا هم مرده. بابا خیلی وقت است مرده. پیرمرد شکم گنده ریشو، آخر چرا مردی؟ حالا این غمباد را کجا ببرم؟

وقت تراپی گرفته‌ام. آزمایشگاه هم باید بروم. چشم‌پزشک هم منتظرم است. چک‌اپ ریه و دکتر گوارش و مکافات. بدنم دارد برای یک روز خوش التماس می‌کند. برای مامان یک قلب قرمز می‌فرستم. صدای اهنگ مرضیه را زیاد می‌کنم که میخاند

چون موجی سرگردان، درآغوش توفان گذشتم، گذشتم، گذشتم از تو

بابایی هم یک نوار به اسم گلچین مرضیه داشت و عاشقش بود الان که گوش می‌کنم می‌فهمم چرا

مامان، سفا و صفای دنیا تویی. دوستت دارم و متاسفم که فقط مامان بودی و نگذاشتیم درس بخوانی و معلم شوی. امشب هم قبل از خواب برایم دعا می‌کنی و خبر نداری خدایت خیلی وقت است از این‌جا رفته. خیلی خسته‌ام اما ادامه می‌دهم، کاری که تو یادم دادی.

برای همه‌چیز از تو ممنونم.