موریانه
اگر موریانهی کوچکی بودی، حتما از من که درخت سالخوردهای هستم میپرسیدی با یأسهای توی آوندهایت چه کار کنم؟ و من برایت توضیح میدادم یأسها هویت من هستند و لازم نیست کاری برایشان کنی و همین که پوکم کنی و برای رسیدن زمستان مهیا باشم، کاملا کافی است. اما تو موریانه نبودی، من بودی. من توی آینه.
قبل از این هزار سال اخیر، هیچ شبیه این آدم بدبین نبودم. به خودم و بقیه روشن و آبی نگاه میکردم و ماهیهای کوچک توی قلبم را زنده و بازیگوش میخواستم. احتمال خوبی را به اندازه احتمال بدی محتمل میدانستم و حتی بعضی روزها، اگر گرمازده و نوچ و سیاه نبودم، به انسان خوشبین بودم. به خودم حتی. خودم که جنون امشبها عصارهی انتخابهایم در آن روزها است.
بله، حقیقت دارد، من یأس متحرکی هستم که در خودش زندگی میکند. ممکن است مثل امروز تنها توی جاده گریه کنم با دور شدن از نفس بکشم بسیار در معرض روشنایی باشم، با آدم های جدید حرف بزنم و به انها لبخند بزنم و آنگاه در انتهای سفر روز به خودم برگردم، به جزیرهای که برای زندگی مناسب نیست. و به دستهای مهربانی فکر کنم که در حین نوازش به فشردن گلویم فکر میکنند. و به معانی پنهان حرفها. به انهایی که از این زن بیزارند صرفا چون فکر میکنند زندگی من از مال خودشان متفاوت است. به عنکبوتهای سیمانی بیخ گلو، وقتی مشتاق سلامم و برای مردی مینویسم خداحافظ.
این سرگذشت جانوری معمولی است که میخواست گل سرخ کوچکی روی موهای دخترک باشد از دیدن ابرها ذوقزده شود،و در منحنی متعارف بدنی پناه بگیرد. حالا روی مبل دراز کشیده و خودش را نشخوار میکند و میخواهد صدای شجریان را نشنود : در میان جانم و جان از تو بی خبر وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
اگر فقط موریانهی کوچکی بودم که خودم را میجویدم و به سمت ساعت نابودی میبردم، شاید خوشحالتر بودم. احتمالا هیچچیز بدتر از خوشحالنبودن نیست. چرا، فقط یک چیز، تظاهر به خوشحال بودن.
همین.