ریکاوری
بعد از عمل طولانی جراحی، توی اتاق ریکاوری که چشمهاتو باز میکنی، یه حال عجیبی داری. هنوز تاثیر داروهای مخدر قویتر از اونه که ذره ای درد حس کنی، و یه منگی و گیجی خوشایند در وجودته که حس می کنی هیچی مهم نیست، همه چی آروم آرومه، و تو رهاترین پرندهای.
چندساعت بعد، تاثیر دارو که از بین میره، در هجوم درد و کلافگی حتی برای ثانیهای هم یادت نمیاد اون سرخوشی و رهایی چطور بود و چه طعمی داشت. خودت رو میسپری به دست نامهربون داروهای تسکیندهنده با اثر مقطعی کوتاه، و برشهای طولانی و وحشی از درد که در بدنت می دوئه و یادت میاره که نه تو پرنده و رها نیستی، یه دردمند زمینگیری که باید یواش ناله کنه تا بیمار تخت کناری از خواب نپره
میون هجوم انواع درد ها توی سینم بعد جراحی تنها توی بخش به تنهایی شخصیت اصلی داستانی ک همیشه میخاستم بنویسم فکر کردم تنها شبیه همون لحظه ای که دکتر گفت بدون همراه جراحی نمیکنم و از خانوم راهرو کنار اتاق عمل که مادرش بستری بود خواهش کردم فرم همراهو امضا کنه ! حس کردم کاش وسطهای قصه یه سرخوشی کوتاه رو تجربه کنه. نشستم به نوشتن یه ملاقات خوشایند توی ذهنم و بعد از خودم پرسیدم این آدم رنجور بیقبیله اگه طعم خوشی رو بچشه بعدش تحمل ناخوشی و کلافهگی براش سخت تر نمیشه؟ به خوشیهای موقت فکر کردم وسط روزهای طولانی تنهایی که تسکینی نیست و تنها رنج رو عظیمتر میکنه، و بعد تمام فصل ملاقات با محبوب دیرین رو در ذهنم از داستانم حذف کردم.
حالا آدمیزادِ توی قصه من گرچه تنهاست، اما هرگز سرخوشی بعد از بیهوشی رو تجربه نکرده. فکر کنم اگه هرگز کسی رو با تمام دلت نبوسیده باشی، بی بوسه موندن کمتر برات سخت باشه. کسی چه میدونه؟ شاید هم یه روزی یه جایی آدم قصه من درست و حسابی بوسیده بشه.