غربت
تلفن رو قطع میکنم و سعی میکنم با صدای از بغض خشدار رفیقم اون ور خط کنار بیام که میگه زندگی تو غربت خیلی سخته مراقب خودت باش و اگه خاستی برگردی من هستم. سینم تنگ شده نفس کشیدنم سخته و هر نفس با اشکه چشمامو میبندم اسبهای درد توی تنم می دوئن، انگار که حالا حالاها نخوان خسته بشن. به دوستم نگفتم غربت همیشه اون ور اقیانوسها نیست، بعضی وقتها از رگ گردن بهت نزدیک تره پس چه فرقی میکنه کجای دنیا باشم؟
ی وقتی مثلا پناهجوی سوریه ای هستی و کشورت غرق جنگه و راه میفتی میری به سمت مرزهای جهان آزاد ، و در کانتینری تنگ و تاریک میمیری یا چه میدونم کشتی غرق میشه و تو بی جون اما بیدرد می رسی به ساحل ... همه دنیا هم میشن عزادارت و برای دردت میمیرن . یا نه ، لااقل میفهمند چه سخت گذشتهبود به تو که دست از همه چیز کشیدی و رفتی به سمت آوارگی و حتا مرگ .
یک وقتی اما نه . در سرزمین خودت ، در شهر خودت ، در اتاق خودت ، در خودت آوارهای . و کسی هم نیست که پیکر بیجانت رو از کشتی های غرق شده غم و کانتینرهای سرد بیکسی بیرون بکشه و تورو خلاص کنه و برسونه به ساحل آغوشی ، نوازشی .... حتا کسی نیست فاتحهای برای پیکر روحت بخونه . چه بیچاره و تنهاست ، چه غمگینانه آوارگی را زیست می کنه روح سرکش ما، چه بی صدا روزی هزار بار میمیره ، بی که حق داشته باشد گلایه ای کنه ....
کنار پنجره وایمیسم، با لیوان چای یخ کرده. برای اولین بار تو عمرم حس میکنم دلم میخواد سیگاری بشم، بعد یاد بابا میفتم که به خاطرش سیگار نکشیدم، می بینم نه، هنوز حرمت داره. تو کوچه خلوت، کور دوره گرد معتاد خسته ای که بعیده کسی جایی منتظرش باشه داره آواز میخونه: بگذر ز من ای آشنا....
پنجره درمانگاه رو می بندم، از همه آشناها میگذرم، روی تخت دراز می کشم، متکای سرد رو بغل میکنم به نیت تن داغ کسی که نیست. و به خرگوش سفیدی فکر میکنم که عاشق گرگ سیاه شده، گرگ سیاهی که صورتش شبیه منه.
و صبر میکنم تا شب و اسبها به نوبت از من بگذرند ....